| یکشنبه | |
| وزن امروز | ۴۳.۷ |
| ساعت بیداری صبح | ۵ |
| صبحانه | ۳ شیرینی مربایی+ یکی و نصفی ساندویچ الویه با مخلفات+ |
| میان وعده | |
| ناهار | |
| میان وعده | |
| شام | |
| میان وعده | |
| مکمل ها | |
| کالری مکمل ها | ------ |
| مایعات مصرفی | ۲ لیوان آب |
| کالری مایعات | محاسبه نشده |
| خواب بعد از ظهر | |
| ساعت خوابیدن شب | |
| جمع کل کالری |
ساعت ۵:۴۸= امروز حدودای ظهر میرم مدرسه برزین... دیشب حدودای ساعت ۱۰ شب به مامان دوست برزین زنگ زدم(روم نشد همون دیشب تعریف کنم)... (زنک شب کاره بیمارستانه و میدونستم که اون تایم بیداره و تازه داره حاضر میشه بره سرکار)... نه تنها عذرخواهی نکرد بلکه کلی هم منو نصیحت کرد که باید واقع بینی رو از همین حالا به بچه ها یاد بدیم و کاری که شما می کنین فرار از واقعیته و برزین اینطوری بیشتر ضربه می خوره... گفتم اجازه بدین این واقعیتو من و پدرش بهش یاد بدیم... فقط خواهشم از شما اینه که به دخترتون سفارش کنید دیگه از این حرفا به بچه من نزنه...(برزین میگه حتی توی تلفن هم دست بردار نیست) زنیکه هم گفت بچه من خیلی مستقل و خود رای و باهوش!!! هستش و من اگه بخوام باهاتون صادق باشم نمی تونم بهتون هیچ قولی بدم!!!!!!!! گفتم یعنی به نظر شما این درسته به بچه ای که کمتر از شش ماهه خواهرشو از دست داده... خواهری که دو سال باهاش بوده و بخشی از زندگیشه بگین الان توی کاسه چشماش کرم داره رد میشه و بدنش متلاشی شده... گفت خب مگه واقعیت نداره خانوم. شما دیگه چرا خودتونو گول میزنید... زنیکه کثافت فکر کرده حالا چون تظاهر به مذهبی بودن می کنه هرجور میتونه با مردم حرف بزنه... حقیقتش... گوشی رو قطع کردم. یعنی وسط حرفش بدون هیچ مقدمه ای و حرفی فقط قطع کردم چون داشت بغضم میترکید و اگر این کارو نمی کردم ممکن بود یا گریه کنم یا بهش فحش بدم... و هم مامانم هم برزین جفتی توی اتاق پیشم بودن...
حالا میخوام ظهر یه سر برم مدرسه موضوع رو بگم... استرس دارم اما بیشتر از اون بی نهایت عصبانی ام.






