|
جمعه |
| ساعت بیداری صبح |
دیر! |
| صبحانه |
------ |
| میان وعده |
------ |
| ناهار |
------ |
| میان وعده |
ساعت ۶:۵۵= ۱ تخم مرغ آبپز ۶۰ گرمی+ ۱۲۴ گرم سیب زمینی آبپز+ ۴۴ گرم ماست کم چرب+ ۱۲ گرم سبزی= ۲۴۵ کالری |
| شام |
------ |
| میان وعده |
سالاد کاهو و خیار و گوجه فرنگی و لیموترش= ۴۶ کالری نارنگی= ۵۰ کالری موز= ۲۹ کالری سیب= ۵۱ کالری چای و خرما= ۳۹ کالری |
| مولتی ویتامین |
۲ |
| ب کمپلکس |
۲ |
| میزان مایعات مصرفی در طول روز |
۴ لیوان آب + ۳ لیوان چای |
| خواب بعد از ظهر |
------ |
| ساعت خوابیدن شب |
۶ |
| جمع کل کالری |
۴۶۰ کالری |
|
برنامه خورد و خوراک امروز دوست لاغر اندام من: |
۴ لیوان چای با ۸ قند/۱ لیوان چای با ۲ شیرینی راحت الحلقوم/۱ لیوان چای با ۱ قطاب/۱ کف دست نان تافتون با ۱ کوکوی سیب زمینی/ ۱ پیش دستی سالاد کاهو و کلم و هویج و گوجه فرنگی با روغن و آبغوره/۱ نارنگی/ |
هنوز هم کماکان نزدیکای صبح میرم می خوابم و ناچارا دیر هم بیدار میشم. باید یه فکری برای این وضعیت بکنم.
سالهای سال بود که برای خودم لباس نمی خریدم. می گفتم از لباس خریدن بدم میاد... واقعا هم بدم میومد چون هیچ لباس ظریف و کوچولویی تنم نمی رفت... اگرم میرفت اینقدر کج و کوله و زشت میشدم که ترجیح میدادم اصلا نرم دنبالش... مانتو همیشه از سایز خودمم بزرگترشو می گرفتم که هیچ کدوم از پستی بلندیهای بدنم دیده نشه.... خودم را راضی می کردم که هرچی کسی چاق تر باشه س.ک.س.ی تره... از لاغرا بدم میومد و محکومشون می کردم.. به عناوین مختلف بهشون برچسبای مختلف می چسبوندم... (البته ته دلم و نهایتا با مامانم که صحبت می کردم) از عکس انداختن بدم میومد... نهایتش فقط از چهره وگرنه اگه قرار بود کل بدنم توی عکس باشه... واویلا... از خودم و عکسه بیزار میشدم...یکیو میدیدم که مثلا لاغریش مثل بازیگرای هالیوود بود زود توی دلم می گفتم... واه واه... بدبخت... چقدر زشت.. اینکه اصلا مریضه بیچاره بس که لاغره...حتما چیزی نداره بخوره یا خانوادگی گشنه گدا و ... خور هستن که اینطوریه.
اسم اینو چی میشه گذاشت... یک کلمه زشت که هممون میدونیم اما من به زبون نمیارمش...
اما حالاها که روی مرز ۴۵ و ۴۴ و خورده ای هستم هر لباسی می خرم کوچکترین و ظریفترین سایزه... وای که چقدر قشنگ توی تن به چشم میاد... از صبح تا شب انرژیم ده برابره سابقه... دیگه به غذا وابسته نیستم. دیگه بدنم یخ نمی کنه...اعتماد به نفسم بیشتر شده... فشار اضافی روی بدنم نیست... از همه مهمتر اینکه احساس می کنم این اراده منه که بر بدنم و عادتهام و رفتار و اعمالم حاکمه... این منم که تعیین می کنم کی بخورم و کی نخورم. چی بخورم و چی نخورم. چه وزنی باشم و چه وزنی نباشم. چی دوست دارم بپوشم و چی دوست ندارم... دغدغه های روزانه ام دیگه چیزای دیگه شده ان... مسائل واقعی و مهم.
فقط می خوام بگم خیلی خیلی خوشحالم و بعد از سالها تازه دارم معنای جوانی و شادابی و سبکی را می فهمم و ازش لذت میبرم.